جلال الدين الرومي
185
فيه ما فيه ( فارسى )
صناديد قريش او را ديدند گفتند « هان عمر قصد محمّد دارد و البتّه اگر كارى خواهد آمدن ازين بيايد . » زيرا عمر عظيم باقوّت « 1 » و رجوليّت بود و به هر لشكرى كه روى نهادى البتّه غالب گشتى و ايشان را سرهاى بريده نشان آوردى تا به حدّى كه مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم مىفرمود هميشه « 2 » كه « خداوند دين مرا به عمر نصرت ده يا به ابو جهل . » زيرا آن دو در عهد خود به قوّت و [ مردانگى و « 3 » ] رجوليّت مشهور بودند و آخر چون مسلمان گشت ، هميشه عمر مىگريستى و مىگفتى « يا رسول اللّه « 4 » ، واى بر من اگر بو جهل را مقدّم مىداشتى و مىگفتى كه خداوند ، دين مرا « 5 » به ابو جهل نصرت ده يا به عمر ، حال من چه بودى و در ضلالت مىماندمى . » فىالجمله در راه با شمشير برهنه روى به مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم « 6 » نهاد . در آن ميان جبرائيل عليه السّلام وحى آورد به مصطفى صلّى اللّه عليه و سلّم كه اينكه « يا رسول اللّه عمر مىآيد تا روى به اسلام آورد ، در كنارش گير . » همينكه عمر از در مسجد « 7 » درآمد معين ديد كه تيرى از نور بپرّيد از « 8 » مصطفى عليه السّلام و در دلش نشست . نعرهاى زد ، بىهوش افتاد « 9 » . مهرى و عشقى در جانش پديد آمد « 10 » و مىخواست كه در مصطفى « عليه السّلام » گداخته شود از غايت محبّت و محو گردد . گفت « اكنون يا نبىاللّه ، ايمان عرض فرما و آن كلمهء مبارك بگوى تا بشنوم . » چون مسلمان شد ، گفت « اكنون به شكرانه آنكه به شمشير « 11 » برهنه به قصد تو آمدم و كفّارت « 12 » آن ، بعد ازين از هركه نقصانى در حقّ تو بشنوم ، فى الحال امانش ندهم و بدين شمشير سرش را از تن جدا گردانم . » از مسجد بيرون آمد . تا گاه پدرش پيش آمد گفت : « دين گردانيدى ؟ » 322 فى الحال سرش را از تن جدا كرد و شمشير خونآلود در دست مىرفت . صناديد قريش شمشير خونآلود ديدند . گفتند آخر وعده كرده بودى كه سر آورم ، سر كو ؟ » گفت « اينك سر . » گفتند « اين سر را ازين جا بردى ؟ » گفت « نى ، اين آن سر نيست . اين آن سرى است . »
--> ( 1 ) . ح : زيراكه عمر با قوّت ( 2 ) . ح : عليه السّلام هميشه مىفرمود ( 3 ) . در اصل نيست ( 4 ) . ح : كه يا رسول اللّه ( 5 ) . اصل : خداوندا مرا ( 6 ) . ح : ندارد ( 7 ) . اصل : از مسجد ( 8 ) . اصل : ( از ) ندارد ( 9 ) . ح : بيفتاد ( 10 ) . ح : مهر و عشق در جانش پيدا آمد ( 11 ) . اصل : شمشير ( 12 ) . ح : و به كفارت